پارت چهل و چهارم :

حال و هوای خانه‌ی سیاوش رنگ و بوی دیگری داشت...
چهره‌ی آتیه پر از حرف بود اما نه چیزی گفت، نه شامی خورد و نه حتی لحظه‌ای چشم بر هم گذاشت. گریه‌های نیمه‌ شبش سوهان روح سیاوش شده و بی‌خوابش کرده بود. چرت کوتاهی زد و آشفته‌حال پرید. به حیاط رفت و اندکی کنار باغچه نشست. به فرداهایش اندیشید و باز هم داشته‌ها و نداشته‌هایش را شمرد. داشته‌هایش افزون شده بودند و برترین‎شان شهرزاد و شهریاØ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۰ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۴۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • رهرا

    0

    عالی خیلی دوس دارم رمان شمارا خسته نباشین

    ۶ ماه پیش
  • مریم جاری | نویسنده رمان

    ممنونم از نگاهت😍🌸

    ۶ ماه پیش
  • Sajede_17

    1

    عذر خواهی برای چی، دیگه توی هر رمانی از این بخشها هست که خواننده رمان باید درک بالایی نسبت به این قضیه داشته باشه؛ اشکال نداره.

    ۹ ماه پیش
  • مریم جاری | نویسنده رمان

    ممنون عزیزم.‌ گاهی از طرف برخی مخاطبان با واکنش تند مواجه میشم و علت اینه عزیزم🌺🙏

    ۹ ماه پیش
  • معصومه

    0

    قلم نویسنده بسیار ساده و شیوا است

    ۱۰ ماه پیش
  • مریم جاری | نویسنده رمان

    ممنونم معصومه جان. به مهر بخونی💗🌸

    ۱۰ ماه پیش
  • زهرا

    1

    واقعا مرد هابی نظیر سیاوش خیلی کمیاب هستن و آتیه قدر این همه خوبی رو نمیدونه واقعا 🥺💔

    ۱۰ ماه پیش
  • مریم جاری | نویسنده رمان

    ممنونم از حضورت زهرا جان.🩵 بله متأسفانه. آتیه قدرنشناسه🥺

    ۱۰ ماه پیش
  • فخری

    0

    مرد مثل سیاوش کم پیدا میشه مریم بانوی عزیز امیدوارم آتیه هم خوب بشه .خسته نباشی گل بانو قلمت مانا عزیزم 🌹❤🌹❤

    ۱۲ ماه پیش
  • مریم جاری | نویسنده رمان

    بله صبر بالایی داره. ممنون از همراهیتون🌸💞

    ۱۲ ماه پیش
  • شکیبا

    0

    سلیقتون بینظیره خانم جاری.ای خدا غرق شدم تورمان یکی بیاد منو بکشه بیرون🫠عالیه عالی

    ۱ سال پیش
  • میترا

    2

    ای کاش همه مردها مثل سیاوش بودند اینقدر آقا و با درک و فهم

    ۱ سال پیش
  • مریم جاری | نویسنده رمان

    مثل همه‌ی انسانها یه خطاهایی داره اما عشق منه و بیشتر از همه‌ی شخصیتهایی که خلقشون کردم، دوستش دارم🥹🥹ممنونم میترای عزیز💗🌸

    ۱ سال پیش
  • میم

    1

    انگار یه چیزی خورده تو سرش یه لحظه عقلش اومده سرجاش،هرچند کاملا حقیقتو نگفت که هنوزم تمام نشده یاسعی درفراموش کردن داره،کاش همینطور بمونه حداقل

    ۱ سال پیش
  • مریم جاری | نویسنده رمان

    حالاحالاها با آتیه کار داریم تو این داستان. ممنون از همراهیت💚🌺

    ۱ سال پیش
  • نسترن

    2

    امید وارم آتیه کم کم اخلاقش خوب شه

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️